خرید بک لینک

درباره سایت

مرد بارونی

آخرین مطالب

امکانات وب



مرد بارونی

!...دنیای این روزای من

266

بسم الله

در روز جاری صبح زودتر بیدار شدم،بچه ها خاب بودن،رفتم خریداریها رو انجام بدم و نون تازه بخرم و ی صبحانه مشتی آماده کنم

از ماشین پیاده شدم که برم شیرخشک بخرم دیدم اون دست خیابون انگار چندتا خانم و اقا مشغول بحثن،یکم نگاه کردم چیزی دستگیرم نشد رفتم توی داروخونه،شیر خشکی ک میخاستمو نداشت،برگشتم سوار ماشین شدم،داشتم ماشینو روشن میکردم همینجوری نگاهم روی اونا بود ک بفهمم جریان چیه

یهو دیدم یه دختر خانوم جوون اومد پایین،تا رسید پایین، اون خانم میانسالی ک چنددقیقه پیش مث اسفند روی آتیش بود سمتش حمله ور شد،صداشونو نمیشنیدم اما ی چیزی گفت ک دختره آتیشی شد و شروع کار کرد فش دادن،یهو تنش از 10به 100رسید و کتک کاری آغاز شد!

نگاهم ناخوداگاه رفت بالاسرشون و تابلویی ک دیدم باعث شد قلبم چروک و فشرده بشه...بله!دفتر طلاق...

همیشه خبر طلاق کسی یا جدا شدن ی زوج برام غمگین ترین خبریه ک میتونم بشنوم

حالا دلیلش هرچی ک میخاد باشه خیانت،نداشتن تفاهم،اعتیاد،دخالت بزرگترا یا هرچیز دیگه

چون ب این فکر میکنم ی روزی اون دوتا برای اولین بار چقدرررر عاششششقانه همو نگاه کردن و دستای همو گرفتن،از ته دلشون همدیگه رو بغل میکردن و میبوسیدن،چقد باهم خاطره سازی کردن،چقد رویاپردازی کردن و آینده رو باهم تصور کردن...

اما حالا صبح یه روز نیمه تعطیل کنار خیابون مشغول فحش دادن و کتک کاری هستن

وسط دعوا دلم برای ی آقای میانسالی اون وسط سوخت ک نمیدونم عموی پسر بود یا پدرش

محکم از کمر پسرشو گرفته بود ک حمله نکنه دخترو بزنه و قسم میداد مرگ من اروم باش...

خلاصه اول صبحی ک با انرژی بیدار شدم،اینجوری برام تلخ شد و کَلَمو کیری کرد

من ک نمیدونم چ اتفاقی افتاده بوده اما خداکنه بعد ی مدت سوگواری و غم سنگین جدایی و هضم این اتفاق،برای جفتشون اتفاقای عالی بیفته

پ.ن:یاد شهریور سال ۹۵ افتادم قبل پاییز...شب و روز کارم گریه بود...ی پسر میشست توی تنهاییش ب پهنای صورت اشک میریخت چون در نهایت عشق و علاقه ای ک داشت محکوم ب جدایی بود

یادمه اهنگی ک باهاش گریه میکردم اهنگ بلک کتس بود ک ادوین خونده بود:

لحظه به لحظه ی بودن با تورو دوره کردم

من خدا هم خسته کردم

تنها نشستمو عکساتو غرق گریه کردم

دیگه رو ب مرگم...بگو برمیگردم...بگو برمیگردم

خیلی ضایس ی پسر با قد ۱۸۸ و هیکل گنده بشینه هق هق گریه کنه؟نه؟

برچسب: نویسنده: کیان رادمنش تاريخ: يکشنبه 10 آبان 1405 ساعت: 7:30

صفحه بندی