!...دنیای این روزای من
بسم الله در روز جاری صبح زودتر بیدار شدم،بچه ها خاب بودن،رفتم خریداریها رو انجام بدم و نون تازه بخرم و ی صبحانه مشتی آماده کنم از ماشین پیاده شدم که برم شیرخشک بخرم دیدم اون دست خیابون انگار چندتا خانم و اقا مشغول بحثن،یکم نگاه کردم چیزی دستگیرم نشد رفتم توی داروخونه،شیر خشکی ک میخاستمو نداشت،برگشتم سوار ماشین شدم،داشتم ماشینو روشن میکردم همینجوری نگاهم روی اونا بود ک بفهمم جریان چیه یهو دیدم یه دختر خانوم جوون اومد پایین،تا رسید پایین، اون خانم میانسالی ک چنددقیقه پیش مث اسفند روی آتیش بود سمتش حمله ور شد،صداشونو نمیشنیدم اما ی چیزی گفت ک دختره آتیشی شد و شروع کار کرد فش دادن،یهو تنش از 10به 100رسید و کتک کاری آغاز شد! نگاهم ناخوداگاه رفت بالاسرشون و تابلویی ک دیدم باعث شد قلبم چروک و فشرده بشه...بله!دفتر طلاق... همیشه خبر طلاق کسی یا جدا شدن ی زوج برام غمگین ترین خبریه ک میتونم بشنوم حالا دلیلش هرچی ک میخاد باشه خیانت،نداشتن تفاهم،اعتیاد،دخالت بزرگترا یا هرچیز دیگه چون ب این فکر میکنم ی روزی اون دوتا برای اولین بار چقدرررر عاششششقانه همو نگاه کردن و دستای همو گرفتن،از ته دلشون همدیگه رو بغل میکردن و میبوسیدن،چقد باهم خاطره سازی کردن،چقد رویاپردازی کردن و آینده رو باهم تصور کردن... اما حالا صبح یه روز نیمه تعطیل کنار خیابون مشغول فحش دادن و کتک کاری هستن وسط دعوا دلم برای ی آقای میانسالی اون وسط سوخت ک نمیدونم عموی پسر بود یا پدرش محکم از کمر پسرشو گرفته بود ک حمله نکنه دخترو بزنه و قسم میداد مرگ من اروم باش... خلاصه اول صبحی ک با انرژی بیدار شدم،اینجوری برام تلخ شد و کَلَمو کیری کرد من ک نمیدونم چ اتفاقی افتاده بوده اما خداکنه بعد ی مدت سوگواری و غم سنگین جدایی و هضم این اتفاق،برای جفتشون اتفاقای عالی بیفته پ.ن:یاد شهریور سال ۹۵ افتادم قبل پاییز...شب و روز کارم گریه بود...ی پسر میشست توی تنهاییش ب پهنای صورت اشک میریخت چون در نهایت عشق و علاقه ای ک داشت محکوم ب جدایی بود یادمه اهنگی ک باهاش گریه میکردم اهنگ بلک کتس بود ک ادوین خونده بود: لحظه به لحظه ی بودن با تورو دوره کردم من خدا هم خسته کردم تنها نشستمو عکساتو غرق گریه کردم دیگه رو ب مرگم...بگو برمیگردم...بگو برمیگردم خیلی ضایس ی پسر با قد ۱۸۸ و هیکل گنده بشینه هق هق گریه کنه؟نه؟
برچسب:
نویسنده: کیان رادمنش