خرید بک لینک

درباره سایت

مرد بارونی

آخرین مطالب

امکانات وب



مرد بارونی

!...دنیای این روزای من

262

بسم الله

این پستو با دوماه تاخیر میذارم اینجا،چون اون روزا اینترنت قطع بود:

ساعت ۹شب ۲۷اسفند

توی قطار تو دل تاریکی شب

دارم میرم مسافرت

پس ...پس چرا خوشحال نیستم؟!مگه شب عید نیس؟!

ی لحظه یادم رفت به کشورمون حمله شده...پس چه وقت مسافرت رفتنه؟!

زن بچمو ۲۰روزه ندیدم...دیگه از دلتنگی داشتم میمردم،مجبور بودم وگرنه منو دوری از تهران؟!خدانکنه

اگرم الان خوشحالم فقط از شوق دیدنه همسرم و پسرمه

شهر محبوبم این شبا داره بمبارون میشه،البته ک ماهم داریم جواب دشمنو میدیم اما خب الان من غصه دار شهرمم،غصه ی مردمشو میخورم

مردمی که این شبا میریختن کف خیابون تا نصف شب

بساط سفره هفت سین میخریدارین،لباس میسفارشن،کفش میتهیهن،بچه های کوچولو جوجه رنگی میتهیهن و من از دیدن خوشحالی مردم ذوق میکردم و براشون لاحول و لا میخوندم و توی دلم میگفتم خدایا این امنیت و آرامشو از ما نگیر

اما...هههیییی اما الان انگار خاک مرده پاشیدن روی شهر

سوت و کور...پر از نیروهای امنیتی...هر ازگاهی صدای انفجار دور و نزدیک دلمونو میلرزونه...

هندزفری توی گوشمه و چاووشی داره میخونه...

من باید میرفتم،با قطاری ک برام

اخرین گلوله ی اخرین خشاب بود

تموم میشه این روزا...میدونم

میاد اون روزای خوب،روزایی ک دوباره بدون دغدغه خنده و قهقهمون میره تا اسمون

تموم میشه این روزای پر از بغض

تموم میشه تهران جانم

زود برمیگردم...فقط مقاوم باش❤️

با همین حال خراب،با دل وامونده

از همه بریده،از همه جامونده

من باید میرفتم...

برچسب: نویسنده: کیان رادمنش تاريخ: يکشنبه 10 آبان 1405 ساعت: 7:30

صفحه بندی